تبليغاتX
دفتر خاطرات من

دفتر خاطرات من

سلام...

میگیم چرا نموندی کار کنی؟

میگه:بابا مگه میشد اونجا کارکرد؟

_چطور؟

_انقد هواش گرم بووووود!

_خوب باشه تو که تو افتاب نمیخواستی کار کنی!

_بابا من از ماشین پیاده شدم برم تاکسی بگیرم از بس عرق کردم آب رفت تو گوشیم،سوخت!

بعد از تاکسی که پیاده شدم تا رفتم دم در شرکت از بس آفتاب شدید بود پیرهنم پوسید!

(جدی میگفتا!)یه چیزی هست حالت کش داره دور یقه ی پیرهنای مردونس رنگش عوض شده بود!!!

خو گفتم تا خودمم کباب نشدم برگردم دیگه!!!

*************************************************************************

پسر خالمو دیدم تو خیابون دیدم هم میخنده هم گریه میکنه

-چی شده؟

-سوار شو تا بت بگم!

- خوب حالا بگو چته؟

میخنده میگه

-سه روزه دارم زبان فارسی میخونم امروز صب رفتم امتحان بدم برگه ی هندسه گذاشتن جلوم!

خونه میری؟!

چه بی خیاله این پسره

*************************************************************************

به داییم میگم

دایی او پیرهن بنفشه که خریدی خوب بود؟ چرا نمی پوشیش؟

_آره خیلی خوب بود به خصوص جنسش از دم در خونمون پوشیدمش تا در مغازه ی آقا محمدی اومد تا زانوم!!!

(حالا این فاصله که میگه کلا 200 متره!)

***********************************************************************

یارو نوشته کافی نت ***** با امکانات رفاهی کامل،فضایی آرام، جذاب، آرامش بخش و و و !

رفتم طبقه دوم میبینم یه اتاق 3در 5ــه چار تا سیستمم گذاشتن اونجا!!!

***********************************************************************

رفتم پست آقاهه تو باجه نبود ربع ساعت وایسادم تا برگشته بعد یه پسره اومده در حالی که داره جای منو میگیره میگه ببخشید

من خواهش میکنم

بعد یه یارو دیگه هم اومده کنارش وایساده 10مینم اینجا الاف شدم پسره برگشته میخواد بره میگه ببخشید شما تو صف بودین کار داشتین؟

- پــَ نه اینجا ویوش خوب بود وایسادم عکس بندازم

***********************************************************************

اینا از خاطرات خودم بود، کپی نبودااا!

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 16:55 توسط یه دختر| |

سلام به دوستان خوبم!

ماه رمضون رسید و من باز از خود بی خود شدم ...

چرا اینقد دوس دارم این این ماهو؟!...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 22:56 توسط یه دختر| |

سلام

خوبین دیگه من چی بگم؟!

بگم از مسافرت!

فاطمه به کیانا میگه رفتیم حرم برام دعا میکنی؟

کیانا:هر هر میخنده!

(قبول شدن فاطمه اینقد مسخره اس!!!)

90/4/18

جدا که دیشب بدترین شب زندگیم بود و در عین حال کلی با فاطمه خندیدیم!

اول شب کلی با هم دعوا و بحث کردیم

بعد فاطمه رفت پایین و سرشو گذاشت رو صندلی و من رو دو تا صندلی خوابیدم

همینطور بالا وول میخوردم که فاطمه بیدار شد میخواست یه حرفی بم بزنه که به محض

اینکه سرشو بلند کرد پلاستیک لیمو و میوه از بالا شلپ افتاد رو صندلی(جای سر فاطی!)

حالا من دارم هر هر میخندم فاطی هم مونده که چی شد؟

هاج و واج داره اطرافشو نگا میکنه و من با دیدن این صحنه باز خنده م گرفته!

بعد خود احمقم گفتم تو بیا بالا من میرم پایین میخوابم!

الان فاطی رفته بالا و من اومدم پایین و چون جام نیس دارم هی وول میخورم

جام باز شه،فاطی هم یه کم عصبانیه وخیلی هم خوابش میاد داره کم کم خواب میره کیانا

پا شده با صدای بلند میگه:مامان این پلاستیکه که افتاد مال خودمونه؟؟!

حالا من نمیدونم به کیانا بخندم یا چون جام نیس گریه کنم؟!

ساعت حدودای 4:30 اس وایسادیم نماز بخونیم خانوم جلویی یه مشت لیمو

و زردآلو تو دستشه میگه پلاستیک لیمویی کی پاره شده؟!منم باز یادم افتاد

به اتفاقات دیشبو...!

تازه رسیدیم هتل عصبانی از اینکه ساعت 10ـه و میگن اتاقاتون واسه ساعت 11 رزروه!

منم منتظر که برم بگیرم بخوابم تو همین حال که از فرط خستگی و بیخوابی دوست

بابامو با مامانم اشتباه میگیرم زندایی اس داده سلام عزیزم رسیدن به خیر برا مام دعا کنید

منم نوشتم سلام ممنون التماس دعا!!!

بین راه وایسادیم بریم سرویس بهداشتی هر دو تا شیره قرمزه حالا باید کدومو باز کنم؟؟!

کلا سفر خوبی بود

اتفاقای جالبی افتاد با آدمای جدیدی آشنا شدم

چیزای متفاوتی یاد گرفتم و ...

90/4/22

خیلی برام جالبه منی که دیونه و مست بارونم چطور اینقدر مجذوب و شیفته ی این کویر شدم؟

وهر چی بهش نگاه میکنم بیشتر حس میکنم دوسش دارم

شاید به خاطر اینه که حس میکنم مثل همیم و هردومون یه جورایی سرگردونیم...

 

کویر

چقدر زیباست...

بوته های شتری رنگ خار ویا سبز...؟

رنگ مسی خورشید

و حالا من مانده ام تنها

با بوی ادکلنی مردانه

R.B

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:2 توسط یه دختر| |

دارم میرم مشهد

دلم بد جوری هوای اون فضای معنوی رو کرده...

 

مرور میکنم خاطراتمان را

اما مگر کپی برار اصل میشود...؟

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 22:31 توسط یه دختر| |

سلام

امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه بهتون! توی این دوره ی امتحانات!!

به من که حسابی خوش گذشت

امتحانامم تقریبا خوب بودن ولی خوب توقع داشتم بیشتر از اینا بشم یکی دو

تاش خیلی بد بود ولی بقیه از 17 بالا بود!!!

بگذریم! من از اول هدفم از ساختن این وب این بودش که همه ی خاطراتم رو علاوه بر دفترم اینجا هم بنویسم ونمیخوام کسی بدونه کیم و حالا ادامه خاطرات:

دیروز یه امتحان داشتیم که منو دوستم فاطمه با یکی دو نفر دیگه باید میرفتیم واسه امتحان یه چیزی شبیه یه آزمون! وقتی رفتم دم در داداشش اومد دم در ساعت 5 صبح بود و همه باید خواب میبودن اما انگار میخواستن برن مسافرت چون مامانشم دیدم که لباس رسمی پوشیده بود.توی راه کلی با هم حرفیدیم و خوش گذشت امتحانم بدک نبود! دیگه بگم که باز فردا مراسم عقد یکی از دختر دایی های مامانمه و میخوایم بریم اونجا. راستی معدلم شد 18 و خورده ای شد الان مامان میگه پاشو دیگه برم تا صدام نکرده، می بینین چه دختر خوبیم؟ تازه نمازم نخوندم! خوب فعلا!اما برمیگردم زود به زود میگم از خودم و زندگی پر ماجرام....

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 20:56 توسط یه دختر| |

سلام بچه های با حال خوبین؟

(اگه خانوم خاتونیان بود میگفت باحال یعنی چی!)

بگذریم ! اومدم بگم که خیلی وقته نیومدم! 

حالام میخوام برم خیلی وقت نیام!!! جدا از شوخی میخوام بگم که امتحانات نهایی در راهه

و منم باید بشینم مثه بچه درسخونا درس بخونم  البته زیاد بهم نمیادا!

خوب پس تا ۲۵ خرداد!

به امید دیدار!

دوستون دارم 

 

برای تا ابد ماندن باید رفت

گاهی از قلب کسی

گاهی به قلب کسی

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:18 توسط یه دختر| |

تا حالا شده هنگ کنی؟

تا حالا شده بگی کاش نمیرفتم؟

شده بگی مگه من چیکار کردم؟

بگی کجای رفتارم اشتباه بود؟

بگی تقصیری نداشتم...

 بگی اشتباه از اون بود

یه مرد...

آخه چرا........؟؟؟

من که سرم تو لاک خودمه

به کسی هم کاری ندارم

 

من نوشت:پیشنهاد دوستی اس ام اسی! من هیچوقت نخواستم که اینجوری بشه چرا مردا نمی تونن خودشونو کنترل کنن؟ شاید تو این زمونه اس دادن خیلی عادی باشه ولی من...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 21:24 توسط یه دختر| |

میگویند سال نو میشود
بی خیال
اگر زنده ای
بی خیال
اگر مرده ای
بازهم بی خیال

تکرار می کنند
این نیز بگذرد
اما در پس شبها
و روزهای یارانه ای
نگاهت به آسمان باشد
و امیدت به خدا

بی خیال نوروز
تکرار میشود
این چرخشهای 365 روزه
آنچه می ماند
خاطره است
بگذار به یاد ماند خوبی و نیکی
اگر هم نشد
بازهم بی خیال
.
.
.
اگر پا برهنه
در میان افکارت
دویدم
مرا ببخش
آرزویم این است
نوروزت شاد

 

عید همگیتون مبارک امیدوارم به همه ی آرزو های قشنگتون برسین و سال نود بهترین سال زندگیتون باشه...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:19 توسط یه دختر| |

سلام به شما دوستای خوبم

چطورین؟ حالتون خوبه؟ خوش میگذره؟

خوب بهتره برم سراغ بقیه ی خاطراتم!

راستی از این به بعد از اول هر پست شروع میکنم خاطره مینویسم و از احوال پرسی و... میگذرم!!!

اول آمار بچه محلا! آرمان که دانشگاهه و هر از گاهی میاد خونه،خانوادشم هی میرن و میان و همیشه خونه نیستن!از کلکسیون هم که خبر خاصی نیس! بهروز(از سرشناس ترین عضو های کلکسیون!!!) هم که تقریبا ۷۰،۸۰ تایی کبوتر داره و هر روز عصرا کبوتراشو آزاد میکنه و توی آسمون پرواز میکنن خیلی قشنگن!اکبر(پسر همسایه تقریبا هم سن بابامه!)داره خونه درست میکنه!(اکبر اینا خیلی پر جمعیتن تقریبا ۸تاداداش و ۷تا خواهر!!!) ۲تا از خواهراش تو راهنمایی دبیرم بودن!

خوب بگذریم شدم شاپور ریپورتر!!! دیشب هوا خیلی خیلی خوب بود،سرد سرد !

من عاشق هوای سردم، به خصوص وقتی یه نسیم خنکم بیاد و عاشق اینم که توی هوای خنک پیاده روی کنم تنهایی و شعر بخونم! من صدام بلندو رساست و خداییش شعرای سهراب ،فروغ،فریدون و.... رو با صدای بلند ،رساو دلچسب میخونمو بچه ها فیض میبرن!!! امروز شعر نادر نادرپور رو توی نماز خونه خوندم و دبیرا کلی کیف کردن! و خیلی تشویقم کردن!!!!! من کلا شعرو خیلی دوس دارم هم اینکه بخونم هم اینکه گوش کنم خیلی برام لذت بخشه!

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 20:23 توسط یه دختر| |

سلام

 من یه دخترم که خیلی حرفا دارم واسه گفتن و اینجا یه جای خوبه واسه خاطرات من!

 این وبلاگو واسه نوشتن خاطراتم و حرفایی که تو دلم هست باز کردم و حتی اگه یه خواننده داشته باشه برام کافیه!

من تو یه شهر تقریبا کوچیک زندگی میکنم، تا حالا عاشق نشدم و نمیدونم چه حسی داره عاشقی!از بعضی پسرا تا حالا شده که خوشم بیاد از شخصیت یا قیافه شون اما تا اونجایی که تونستم ازشون دوری کردم و سعی کردم به پسری دل نبندم چون معتقدم پسرایی که دیدم لیاقت دوست داشتنو نداشتن شایدم اشتباه کرده باشم، نمیدونم! تا اونجایی که تونستم هرجا بودم ادبو رعایت کردم، به کسی توهین نکردم، مسخره کردن هیچ کس رو دوست ندارم، هرگز باکسی با کنایه حرف نمیزنم، اگه بخوام چیزی بگم منظورم دقیقا همون چیزیه که به زبون میارم، درعوض شدیدا انتقاد نا پذیرم شاید تنها عادت بدی که دارم همینه!بعضی وقتا واقعا دست شیطونم از پشت میبندم و خیلی شیطونی میکنم! عاشق خوندن دفتر خاطرات آدمام!!! خیلی معاشرتی و بگو بخند نیستم،تو جمع دوستام خیلی پر حرفمو به کسی اجازه ی حرف زدن نمیدم اما جاهای دیگه خیلی حرف نمیزنم، اصلا مثه بقیه دخترا به فکر چیزای فرعی نیستم، استعدادم خوبه، درسم کم و بیش میخونم، جزء معدلیای کلاسم! هدف خیلی بزرگی تو زندگی دارم، به لیسانس و فوق بسنده نمیکنم! درسو دوس دارم، خیلی بلند پروازم، فکرایی توذهنم هست که شاید تو ذهن کمتر کسی باشه! خیلی ماجراجو ام، عاشق مکانای تاریخی وباستانی!

خوب بگذریم! یه دوست دارم اسمش پریساست خیلی دوسش دارم یه داداش داره که جزء همون پسراییه که گفتم از شخصیتش خوشم میاد خیلی پسر خوبیه، یه پسر دیگه تو کوچه مونه که از شخصیت اونم خوشم میاد اونم پسر خوبیه! اسمش آرمانه اسمشو گفتم تا اگه بعدا اسمشو آوردم بدونید کیه! کوچه ی ما خیلی بزرگه! یه قسمت دیگش یه فامیل هستن که خونشون خیلی به هم نزدیکه و پسراشون که همشون پسر عمو و پسر خاله و پسر دایی و ... هستن همیشه جمع میشن جلو در یکی از خونه ها! اینارو میگم چون توی خاطرات روزانم موثرن!روبه روی خونه ی ما خونه ی یه سیده که از اقوام همون فامیله! من و خواهرم به اون پسرا که همیشه جلو درشون جمع میشن میگیم کلکسیون! پس بدونید کلکسیون کیه! یکی از پسرا نامزد داره اسمش بهروزه ولی نمیدونم چرا ازدواج نمی کنه؟ خونشو جلو خونه ی باباش درست کرده خیلی وقته اما خبری از عروسی نیس! اون سیده که گفتم(وقتی مامانم و خالم رفتن خونشون که واسه دختر خاله ی کوچیکم دعا بگیرن) گفته بود بابای دختره(نامزد بهروز) نمیذاره که عروسی کنن حالا چراشو نمیدونم!!! ما با خالم اینا دیوار به دیواریم خالم یه دختر کوچولو داره اسمش مریمه یه پسر داره اسمش علی رضاست اسم دختر بزرگشم آذره. فقط خواهش میکنم اگه میخواین وبم رو همیشه بخونین حتما این شخصیتا رو به خاطر بسپارین!

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:51 توسط یه دختر| |

Design By : Night Melody